|
خدایا...
نمیتونم بگم حرفامو نمی شنوی ... نمی تونم بگم ۷ میلیار آدم رو نمیتونی هم زمان بهشونتوجه کنی .... نمی تونم بگم حواست بهم نیست ... ولی برای آرامش دلمم شده یه موقعی از شب اومدم که حداقل چند میلیار از اون ۷ میلیارد خواب باشن تا تو سرت خلوت تر باشه .
خدایا... تو میشنوی من چی میگم ولی فقط بدیش اینه که جواب نمیدی . ما رو خودت اینجوری آفریدی به دنبال منطقیم . دوسداریم وقتی حرف میزنیم طرفمون جواب بده اما تو مثه قاب عکس تماشام میکنی ...
خدایا ... تو خودت همه چیز رو ساختی . همه نطفه ها رو خودت پخش کردی تو تموم این عالم . به فرشته ها پز مارو دادی و مجبورشون کردی به ما سجده کنن . از خودت در ما دمیدی تا مثه خودت باشیم . دل ما رو خونه خودت کردی و شیطان رو توش راه ندادی ...
از شبنم عشق خاک آدم گل شد صد فتنه و شور در جهان حاصل شد
سر نشتر عشق بر رگ روح زدند یک قطره فرو چکید و نامش دل شد*
پس چرا اینجوری شد ؟؟؟
چرا جنس ما تو زرد از آب در اومد ؟ میرم سر اصل مطلب تا سرتو درد نیارم و آفتاب شرق آسیا بیرون نزنه و روزت شروع بشه ...
خدایا تو گفتی من اون دنیا رو عدل دادم ، یعنی این دنیا عدل نمیخواد ؟ نکنه عدل اون دنیاتم اینجوری باشه ! چرا باید به یکی اونقدر بدی* که تو داشته هاش خفه بشه و به یکی اونقدر ندی که نداشتن خفش کنه . اون تو رو از خوشی فراموش میکنه و این یکی تو رو از ناخوشی . چرا یک کاری میکنی که هر دوشون فراموشت کنن؟ اینجا وسط هم که نداریم ؟ پس تو این وسط مال کی هستی ؟
نه گریه های بدبختی مجال فکر کردن به تو رو میده نه عربده های عیاشی و مستی !
تو این تراژدی رو برا کی نوشتی ؟ من از این جایی که هستم خیلی راضیم . یقه سفید* جامعه ام و نمیگم خیلی دارم ولی حداقل اونقدر دارم که وقتی سرمو رو بالش میذارم مجال یه گپ کوچولو با تو رو داشته باشم . مگه تو فقط خدای منی ؟ یا خدای همه یقه سفید های دنیا ؟
خدایا ... از تو در ما دمیده شد و دل به وجود اومد پس با این حساب تو خود احساس و عاطفه ای . چطور دل ما که یک ملیونوم دل توئه نمیتونه این صحنه ها رو که فقط تازه محدود به منطقه زندگی خودمونه رو ببینه ولی تو دلت میاد بدبختی ملیون ها آدم رو ببینی و نه دلت بشکنه نه بسوزه نه گریه کنی و نه پیر بشی ؟ گریه کنای این رمان کی هستن ؟
باورم بشه همه اینا فقط دعوای تو با شیطانه ؟ فقط رمانه ؟ یه کابوس ؟ یه قصه ؟ یه شب ؟
سحر داره این شب ؟
زنده باشید
امیرحسین - تابستان ۱۳۹۰
پ ن : شعر از نجم الدین رازی (دایه) بود
پ ن : جامعه را یقه سفید ها (آدمای متوسط ) می گردانند . ( حدود جمله ای از یک جامعه شناس که اسمش یادم نیست )
پ ن : هرچی ضمیر در این متن بود کاملا مجازی بود و منظورم همه انسان ها نبودن
پ ن : داشتن به معنای داشتن پول نبود . خیلی چیزا هست که نداشتنشون بد تر از بی پولیه مثه سلامتی ، آرامش ، خانواده و ...
پ ن : آپشن ترانه و شعرم به خاطر یک سال کار نکردن غیر فعال شده تا اطلاع ثانوی فقط می نویسم
پ ن : فردا فصل جدیدی از سال های زندگیم باز میشود . ساعت ۲ بامداد ۲ مرداد ماه ...
پ ن آخر : نشست های عصر شعر و ترانه سه شنبه اول هر ماه با حضور عبدالجبار کاکایی و شاعران و ترانه سرایان و اجرای زنده موسیقی و آواز توسط خوانندگان مطرح کشور . زمان : سه شنبه اول هر ماه ساعت 4:30 . مکان : تهران - سیدخندان - خیابان جلفا - فرهنگسرای ارسباران (هنر)
|