شما از اين مطلب چه برداشتي مي كنيد ؟
تكرار اين تبلور روشن
در طنين كدام حنجره
تاريخي شد ؟
تن رود
در برهوت
بستري بود
طبيب سنتي ابر
نبض زمين را
به بازي تازه اي نمي گرفت .
زنده ياد استاد سيد حسن حسيني
تو خود را در من بین !
من شمع و پروانه تو
تو مرا در دفتر شعر هایت وصف کن !
من کلید تو
تو با من درهای زندگیت را بگشا !
من دفتر خاطرات تو
تو با من درد و دل کن !
من خیال تو
تو مرا مجسم کن !
من وجود تو
تو مرا درک کن !
امیرحسین کاکایی
من هستم پس فکر می کنم !

|
جوجهيي در آشيانه گُلي در جزيره ستارهيي در کهکشان. □ با پيشاني بلندت به جِرمي انديشيدی
که در پوسته ميرُست
همچنان که عصارهی خاک
از دهليز ِ ساقه ميگذشت
بر جزيرهيي که ميگذرد
با گردش ِ تپندهی روزان و شبان
□
در نظام ِ قوانيناش دوره ميکني،
و موريانهی تاريک تپشهای زمانات را ميشمارد.
احمد شاملو | ||||||||||||||||||||||||||||||||
زنده یاد قیصر امین پور
من مي گويم دنيا چه بي رحم است !
تو مي گويي دنيا دو روزه ، قدرش رو بدان
من مي گويم آخه چرا دنيا بي رحمه ؟
تو مي گويي به دنيا بخند تا به تو بخنده !
من مي گويم كاش مي شد دنيا رحم داشت .
تو مي گويي اگر رحم داشت كه حسين ، سيد الشهداء نمي شد !
من مي گويم آيا دنيا ذره اي احساس دارد ؟
تو مي گويي نه ... نمي دانم !
من مي گويم دنيا را كه آفريده ؟
تو مي گويي همان كه تو را آفريده!
من مي گويم آيا خالق من احساس دارد ؟
تو مي گويي او خود خالق احساس است .
من مي گويم پس چرا دنیایی که آفریده احساس ندارد ؟
تو ..... نه اين بار چيزي نداري بگي چون در مقابل حكمت خدا عاجزي ...!
اما اين سوال براي من جاودان مي ماند كه چرا دنيا احساس ندارد ...؟
آه دنيا تو چه قدر بي رحمي ...... !
امیرحسین کاکایی
زمستان ۸۶
| تا باغچه را |
||
| به نغمه |
||
| سرشار کند | ||
| تا چشمانداز ِ تابستانه را |
||
| به رنگي ديگر |
||
| بيارايد | ||
□
| تو ميلاد را |
|
| ديگربار |
سحر گاهان
سحر شيري رنگي نام بزرگ
در تجلي بود
با مريمي كه مي شكفت گفتم : شوق ديدار خدايت هست ؟
بي كه به پاسخ آوايي بر آورد
خستگي باز رزادن را
به خواب سنگين
فروشد
احمد شاملو
در عصر شتافتن
در عصری که همه با شتاب به دنبال گمشده اشان هستند
من به دنبال چه هستم ؟
دنیا ایستاد !
زمان مکس کرد و بعد ... همه رویشان به من برگشت...حتی خدا !
که من با این سرعت به دنبال چه هستم ؟
اما من چه گویم ؟
به دنبال چه می گردم ؟
من در این دنیا حتی از سایه ی خویش هم تنها ترم ...و جز خدا که دارم ؟
چه گونه چاره سازم برای تنهایی دنیوی خویش ؟
که من در این دنیا گم کردم حتی نشانی خویش !
پشت سرم را نگاه کردم و دیدم هیچکس نیست...
ای خدا چه شدند .... آیا همه مُردند یا رفتند ؟
آیا همه مرا با این بار زندگانی تنها گذاشتند ؟ خدایا چه نامردست روزگار ..
اما نه ! من خودم ایستادم و پشت سرم را نگاه کردم ... و در این زمان دنیا حرکت کرد و من از
زمونه غافل شدم و ... خدا دنیا چه بی رحم است ؟
امیرحسین کاکایی
پاییز ۸۶
هشام بن سالم نقل روايت مىنمايد و مىگويد: ما هشت نفر از رجال در محضر حضرت ابى جعفر امام باقر (عليهما السلام) بوديم، پس سخن از رمضان به ميان آورديم.
فقال عليه السلام: لا تقولوا هذا رمضان، و لا ذهب رمضان و لا جاء رمضان، فان رمضان اسم من اسماء الله عز و جل لا يجيى و لا يذهب و انما يجيىء و يذهب الزائل و لكن قولوا شهر رمضان فالشهر المضاف الى الاسم و الاسم اسم الله و هو الشهر الذى انزل فيه القرآن، جعله الله تعالى مثلا و عيدا و كقوله تعالى فى عيسى بن مريم (عليهما السلام) و جعلناه مثلا لبنى اسرائيل. (1)
امام عليه السلام فرمود: نگوئيد اين است رمضان، و نگوئيد رمضان رفت و يا آمد، زيرا رمضان نامى از اسماء الله است كه نمىرود و نمىآيد كه شىء زائل و نابود شدنى مىرود و مىآيد، بلكه بگوئيد ماه رمضان، پس ماه را اضافه كنيد در تلفظ به اسم، كه اسم اسم الله مىباشد، و ماه رمضان ماهى است، كه قرآن در او نازل شده است، و خداوند آن را مثل و عيد قرار داده است همچنانكه پروردگار بزرگ عيسى بن مريم (سلام الله عليهما) را براى بنى اسرائيل مثل قرار داده است، و از حضرت على بن ابى طالب (عليه السلام) روايتشده كه حضرت فرمود: «لا تقولوا رمضان و لكن قولوا شهر رمضان فانكم لا تدرون ما رمضان» (2) شما به راستى نمىدانيد كه رمضان چيست (و چه فضائلى در او نهفته است).
بدرستی که دل نازک ساغر بشکست
ماه مهمانی پروردگار بر شما مبارک باد ![]()
بی غوغای آهن ها
که گوش های زمان ما را انباشته است
ارابه ها یی از آن سوی زمان آمدند....
من چه بی شرم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست...
چه فریبی!
که آنگاه از پس پرده ی نیمرنگ ظلمت به تماشا نشسته
از تمامی فاجعه
آگاه است
و غمنامه ی مرا
پیشاپیش
حرف به حرف
باز می شناسد...
پیش از آن که خشم صاعقه خاکسترشکند
تسمه از گرده ی گاو توفان کشیده بود...
احمد شاملو
با سلام خدمت دوستان قدیم من ببخشید یه مدت زیادی نبودم در گیر کار های دیگری بودم ولی حال دوباره با اشعارزیبای شاملو برگشتم و منتظر قدم های گرم شما عزیزان هستم...
با تشکر امیرحسین کاکایی
شب تار است
شب بیمار است
از غریو دریای وحشت زده بیدار است
شب از سایه ها و غریو دریا سرشار است
زیبا تر شبی برای دوست داشتن...